خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





ماه رمضان به قلم یک سال اولی

    برا خیلی وقت پیش....                                              امسال اولین سالی بود که روزه می گرفتم .خیلی سخت نبود ولی توانستم روزه هایم را بگیرم . اولین روز ماه رمضان بود .تا سحر بیدار بودم مادرم خیلی اصرار می کرد که خوب سحری بخورم ولی من نمی توانستم چون که معده ام اصلاً جا نداشت .  روزش هم تا ساعت 2 خوابیدم . چون به روزه عادت نداشتم خیلی تشنه ام شده بود کمی عصبانی شده بودم ولی چون وظیفه ام بود خودم را کنترل کردم و روزه ام را نخوردم .چون می دانستم خیلی گناه دارد. نزدیک افطار همش از مامانم می پرسیدم « کی اذان می گن ؟ از تشنگی مُردم » وقتی اذان گفتند اول می خواستم با یک لیوان آب یخ شروع کنم ولی مامانم اجازه نداد و گفت مستحبه آدم با خرما افطار کنه منم یک خرما با یک لیوان شیر خوردم ولی نمی دانم چرا یک دفعه احساس کردم معده م داره منفجر میشه .شب دوم هم تا سحر بیدار بودم تا مثل روز اول تشنه نشوم روز دوم بهتر بود کمتر تشنه شدم ولی همان تشنگی هم به خاطر این بود که کلاس رفتم هیچ کس روزه نبود به غیر از من و یک دختر دیگه که کلاس پنجم بود دلم می خواست مثل اونا از آب سردکن کانون زبان آب بخورم ولی بازم خودموکنترل کردم و یادم اومد که اگه آب بخورم باید 60 روز روزه بگیرم شب سوم هم بیدار ماندم تا سحر و داشتم عادت می کردم روزش هم باز تشنه شدم آخه گرمترین روز سال بود هوای قم از اهواز هم گرمتر شده بود .روزهای بعدی هم به ترتیب گذشت روز یازدهم که خیلی بی حال بودم همراه مادرم از حد ترخص رد شدیم و به یکی از روستاهای  اطراف رفتیم و من بعد از  ده روز روزه گرفتن یک استراحت کردم . مادرم به من گفت گناه نکرده ای و می توانی زمستان قضای روزه هایت را بگیری .شب نیمه ماه با مادرم رفتیم مولودی امام حسن (ع ) که خیلی خوش گذشت .به روزه گرفتن عادت کرده بودم دیگر تشنه نمی شدم حتی روزهایی که کلاس می رفتم.شب نوزدهم رسید شب قدر هم بود خوابم نبرد. دعای جوشن کبیر و سوره های روم دخان ، عنکبوت وقدر اعمال این شب بود که من دعا را همراه با جمعیت خواندم شب بیست و یکم رفتیم حرم حضرت معصومه و توی حیاط نشستیم و من یاد حرم امام رضا افتادم که پارسال اون جا بودم .هوا خیلی خوب بود .حوض وسط صحن داشت سرریز می کرد و کبوتر ها از آن  آب می خوردند.آن جا من نماز هفت قل هو الله خوندم .و زیارت خواندم  و مداح داشت دعا می خواند .خیلی قشنگ بود احساس خوبی داشتم و فکر کردم خیلی به خدا نزدیکم .شب بیست و سوم توانستم245 بار سوره قدر را بخوانم روزهای آخر ماه رمضان خیلی زود گذشت ما هم همه ی شب های ماه رمضان را بیدار ماندیم. پس از یک ماه روزه گرفتن بالاخره عید فطر فرا رسید روز 5 شنبه آخر ماه رمضان خیلی خوش حال بودم که فردا عید است ولی آن شب مامانم می گفت باید امشب زود بخوابی که بتوانی صبح با ما برای نماز عید بیایی. اما من تا 4 صبح خوابم نبرد و بعد از نماز صبح کمی خوابیدم و بعد رفتیم نماز عید فطر .نماز خیلی خوب بود توی قنوت با آن ذکر قنوت احساس کردم تمام روزه هایم را خدا قبول کرده و برای همین خیلی خوش حال بودم و می خواستم بال در بیاورم . بعد از نماز به همه نمازگزاران صبحانه دادند و من و مادرم توی ماشین منتظر پدرم بودیم . مادرم پیش من نشست و صورتم را بوسید و دستم را گرفت و یک انگشتر دستم کرد.خیلی سوپرایز شدم و گفتم « طلاست  ؟ » مادرم گفت «آره عزیزم ولی خدا پاداشی بهتر از این انگشتر بهت میده » من هم از مادرم تشکر کردم و آن انگشتر را یادگاری از سال اول روزه گرفتنم نگه داشته ام .و خدا را شکر کردم که توانستم روزه هایم را بگیرم                                                                                     


    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خیلی ,روزه ,مادرم ,نماز ,تشنه ,رفتیم ,روزه گرفتن ,روزه هایم ,خوابم نبرد ,رمضان خیلی ,احساس کردم ,
    ماه رمضان به قلم یک سال اولی

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده